چون منصور حلاج را بر دار بردند يكي از شاگردانش گريان و
مويان پرسيد . عشق چيست؟ منصور لبخند تلخي زد و گفت :
امروز بين ، فردا بين و باز پسين فردا بين . پس در آن روز بر
دارش زدند و ديگر روزش بسوختند و روز سوم خاكسترش را
بر باد دادند. تذكره الاولياء
+ نوشته شده در جمعه ۱۰ آذر ۱۳۸۵ ساعت ۶:۱ ب.ظ توسط نی نی